سرندیپیتی

روزمرگی
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

سلام

بالاخره سال ٨٨ هم اومد و ١ماه مثل برق گذشت.برای من که

این تغییر سال چندان فرقی نداشت.دیگه مثل قبل زیاد شوق و

ذوقی ندارم..با شروع ترم خیلی زود همه چیز مثل قبل میشه. 

درس و درس درس....... و خیلی دیگه از کارهای تکراری.

بیشتر زندگی شده همین **تکرار مکررات**

یادمه یه زمانی عاشق شمال بودم و به همین دلیل برای درس

خوندن یکی از شهر های شمالی رو انتخاب کردم.ولی الان

 شمال اومدن حس خوبی که بهم نمیده هیچ حالمم میگیره.

یه چیزایی مثل بعضی از آرزوها و بعضی از آدمها و .. فقط از دور

 قشنگن. وقتی نزدیک و در دسترس میشن تازه می فهمی به

زیبایی که تصور می کردی نیستن.

امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را

 بسپارمش به باد

                                        فریدون مشیری

پ.ن:پارسال این موقع مکه بودم و تازه اعمال انجام داده بودیم

یادش به خیر واقعا عالی بود(تنها خاطره خوب سال ٨٧)


 
comment نظرات ()

 
عیدانه
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
 

پسر بچه ایی بدون کفش روی برفها ایستاده بود و به ویترین

اسباب بازی فروشی زل زده بود.خانم جوانی دلش برای پسرک

سوخت.دستش را گرفت و داخل مغازه بردو تعدادی اسباب بازی

برای او خرید.

پسربچه تشکر کرد و از زن پرسید:ببخشید شما خدا هستید؟؟

زن پاسخ داد نه من بنده خدا هستم.پسربچه لبخندی زد و گفت

می دانستم با خدا نسبت داری......

امیدوارم سال جدید برای همه پر از خیر و برکت باشه و سعی

کنیم دل دیگران رو شاد کنیم حتی با یه لبخند کوچیک.

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار....


 
comment نظرات ()

 
من اومدم
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
 

سلام

بالاخره بعد از یه مدت فرصت شد به وبلاگم سر بزنم.این مدت

کلی درگیری داشتم.دی ماه که سرگرم امتحانا بودم و پوستم

کنده شد.تا اومدم یه نفسی بکشم دل درد و بیمارستان و ...

آپاندیس عمل کردم بعد هم توفیق اجباری نصیبم شد استراحت

کنم و یکسری مسائل دیگه...تا اینکه ترم جدید شروع شد.

اصلا حوصله اومدن نداشتم3_2روزه اومدم شمال.

احساس می کنم از نظر روحی خیلی خسته ام .به مسافرت

احتیاج دارم.

سه شنبه یعنی بیستم قراره بریم مشهد(امام رضا بالاخره منو

طلبید)خیلی خوشحالم.آخرین بار 8سال پیش رفتم.چندماه قبل

روز ولادت امام رضا یادمه خونه تنها بودم و از تلویزیون برنامه

زنده از مشهد پخش میشد.همون سرود معروف میشه کنج

حرمت گوشه قلب من باشه.بدجور دلم شکست و اشکام

بی اختیار می اومد.گفتم امام رضا این همه آدمو دعوت میکنی

یعنی من لیاقتشو ندارم که نمی طلبیم؟؟؟

تا اینکه خیلی اتفاقی برنامه مشهد جور شد.خیلی خوشحالم

دارم روزشماری میکنم زودتر سه شنبه بیاد.قربون معرفتت برم

امام رضا مثل اینکه همون روز تولدت کادوی منو کنار گذاشتی.

احتمالا بعد از عید دوباره آپ میکنم...پیشاپیش سال نو همگی

مبارک.امیدوارم سالی سرشار از سلامتی سرسبزی و سعادت

داشته باشید

پ.ن:از همه دوستانی که لطف داشتن و تو مدتی که نبودم به

وبلاگم سر زدن و سراغمو گرفتن تشکر میکنم و عذرخواهی از

اینکه تو این مدت بهشون سر نزدم.


 
comment نظرات ()

 
حکایت عاشق و معشوق
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸
 

روزی عاشقی به در خانه معشوق خود رفت و آن را به صدا درآورد.صدایی از داخل پرسید:کیست؟؟؟عاشق پاسخ داد من هستم..صدا گفت:این خانه به اندازه کافی فضا برای من و تو ندارد...پس در به روی عاشق گشوده نشد.عاشق با دلی شکسته از آنجا دور شد و به فکر ایجاد تغییری اساسی در خود افتاد تا به معشوق برسد .                                              پس از یک سال دعا و مناجات به در خانه معشوق برگشت و دوباره در را به صدا در آورد. صدایی از داخل پرسید:کیست؟؟    عاشق این مرتبه پاسخ  داد: تو هستم... و این بار در به روی عاشق گشوده شد....

واقعا فلسفه عشق واقعی همینه .هیچ من و تویی وجود نداره. فقط ما.....                                                                  اکثر ما نماز می خونیم و روزه می گیریم و به خیلی چیزها اعتقاد داریم. ولی چی میشه که فقط یکسری خاص میشن؟؟ در حالی که اونا هم همین کارهای ما رو انجام میدن.           و این بر می گرده به همون معنای عشق حقیقی که اونا بهش رسیدن ولی ما نرسیدیم . 

راستی عید همگی مبارک.... کاش همه بفهمند چبزی که اول  باید تو این روز قربانی کنند هوای نفس خودشونه نه صرفا یه گوسفند زبون بسته ...                                                                                                                        


 
comment نظرات ()

 
خدا در قلب شماست
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
 
خداوند در هر بهار برایتان گل های زیبا و رنگارنگ می فرستد..خداوند هر صبح برایتان نور خورشید می فرستد.هر زمان می خواهید با او حرف بزنید.به درد و دل ها و مناجاتتان گوش فرا می دهد. او می تواند در هر کجا که بخواهد باشد و در همه جا هست حتی در قلب شما خداوند قول نداده که روزی را بدون مشکل بفرستد قول نداده که خنده ای را عاری از غم بفرستد. قول نداده که خورشید را بدون باران نازل کند ولی قول داده که قدرت گذراندن روزها را در اختیارتان قرار دهد.پس از ریختن اشک آرامش در قلب تان ایجاد کند و نوری پیش رویتان قرار دهد تا روشنگر راه شما باشد....آن سوی ناکامی ها خداییست که داشتنش جبران تمام نداشتنیهاست
 
comment نظرات ()