سرندیپیتی

حس غريب
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧
 

۲ـ۱ ماهی میشه که حسابی سرمون شلوغه؛از وقتی اومدم تعطیلات متوجه نمیشم چه جوری روزها می گذره و کی صبح شب میشه.

هر روز مشغولم یا خرید یا کارای دیگه.....

تو دار دنیا یه داداش دارم که اونم داره می پره.

این روزها یه حسی دارم ؛خودم نمی دونم چرا .ولی تا حالا اینجوری نبودم

یه حس غریب.........

هر چی هم به ۸ شهریور نزدیک تر میشه انگار بدتر میشم.

از یک طرف خیلی ذوق و شوق دارم ولی احساس می کنم که خیلی تنها میشم

و دلم می گیره.خدا رو شکر با زن داداشم خیلی جورم ؛خیلی خانومه(دختر خالمه

).با اینکه میان طبقه پایین خودمون ولی باز هم .....

اگه جای دیگه می رفتن که دیگه واویلااااااااااااااا

حالا خدا رو شکر من هم تهران نیستم زیاد.هیچ وقت مثل الان کمبود داشتن یه

خواهر یا برادر دیگه رو انقدر احساس نکرده بودم.

فکر نمی کنم هیچ وقت این وبلاگ رو ببینه ؛البته شاید هم دید.به هر حال میخوام

بهش بگم که خیلی خیلی خیلی زیاد دوستش دارم؛چون خیلی ماهه

کارهایی برام کرده که کمتر برادری رو دیدیم که برای خواهرش انجام داده باشه

واقعا دلسوزه.

انشاءالله که همه جوونا خوشبخت و عاقبت به خیر بشن؛داداشی من هم همین

طور


 
comment نظرات ()

 
با تو می گويم
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
 

انسان برای اینکه حرف زدن را بیاموزد؛فقط به ۲ سال وقت نیازمند است ولی برای اموختن سکوت؛بیش از پنجاه سال مهلت لازم دارد.

                                                                                  (ارنست همینگوی)


 
comment نظرات ()

 
گر تو ازاد نباشی...
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
 

نه همین غمکده؛ای مرغک تنها قفس است

                                       گر تو ازاد نباشی همه دنیا قفس است

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست

                                      هر کجا هست؛زمین تا به ثریا قفس است

تا که نادان به جهان حکمروایی دارد

                                      همه جا در نظر مردم دانا قفس است

                                                               (فریدون مشیری)


 
comment نظرات ()

 
مرگ
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۸
 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؛

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او هر دم ؛دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد.

بدینسان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.....


 
comment نظرات ()

 
زندگی
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٧
 

زندگی همان اندیشه است؛اندیشه ایی که می تواند زیبا یا زشت باشد

زندگی یک حس است؛یک احساس است؛یک تجربه است

و ما هر کدام احساسی داریم با کوله باری از تجربه؛

تجربه های تلخ و شیرین.

زندگی همان رابطه ی بین انسانهاست؛رابطه ایی که اگر سرد و بی روح شود زندگی را در نگاه ما بی رحم جلوه می دهد.


 
comment نظرات ()

 
عشق و ديوانگی!
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦
 

 

گیریم سلام !

                گیریم علیک!

                                 بعدش چی؟

خوب گوش کن تا بعدش رو برات بگم .در زمان های قدیم وقتی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همگی دور هم جمع شدند.خسته تر و کسل تر از همیشه...

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم...

و از انجائیکه هیچ کس دلش نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:یک دو سه....

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد؛خیانت دنبال انبوهی زباله گشت؛اصالت در میان ابرها مخفی شد؛هوس به مرکز زمین رفت؛دروغ گفت به زیر سنگی میروم اما به ته دریا رفت؛طمع داخل کیسه ای که خود دوخته بود رفت دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتادونه هشتاد....

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد(جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق همواره دشوار است).در همین حال دیوانگی به پایان شمردن رسید.نودوهفت نودوهشت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید؛عشق پرید در میان بوته ی گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام...و اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود.زیرا تنبلی تنبلی اش امده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود؛دروغ ته دریاچه؛هوس در مرکز زمین... و یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی رز است.دیوانگی شاخ چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته ی رز فرو کرد.و دوباره و دوباره فرو کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته ی رز بیرون امد؛با دستانش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتان او خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.

دیوانگی گفت:من چه کردم ؛من چه کردم.چگونه می توانم تو را درمان کنم؟؟؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی.اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو. و این گونه است که از ان پس عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست..... 


 
comment نظرات ()

 
همدردی
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦
 
 

ته که نوشم نئی نیشم چرایی

                                     ته که یارم نئی پیشم چرایی

ته که مرهم نئی بر داغ ریشم

                                    نمک پاش دل ریشم چرایی؟

بعضی مواقع ادم حاضره دردشو تو دلش بریزه ولی به زبون نیاره خیلی این موقعیت بده .چون از بعدش می ترسی و اینکه به خاطر کاری سرزنشت کنن.اگه همه همدردی رو بلد بدن مجبور نبودیم گاهی وقتا سکوت رو به عنوان بهترین راه انتخاب کنیم.....


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦
 
 

سنگ ها هم حرف هایی می زنند

گوش کن

خاموش ها گویا ترند

از در و دیوار می بارد سخن

تا کجا دریابد ان را جان من....


 
comment نظرات ()

 
نياز
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦
 
 گاهی تمام چیزهایی که یک انسان نیاز دارد دستی است برای فشردن و قلبی است برای فهمیدن......

 
comment نظرات ()

 
اول خودت را عوض کن
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦
 

این عبارت ها روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :جوان که بودم خیال داشتم دنیا را عوض کنم .مسن تر و عاقل تر که شدم فهمیدم که دنیا عوض نمی شود بنا براین توقعم را کم کردم و تصمیم گرفتم به عوض کردن کشورم قناعت کنم!ولی کشورم هم خیال نداشت عوض شود.....به میانسالی که رسیدم اخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ولی پناه بر خدا!!!!! انها هم نمی خواستند عوض شوند.اینک که در بستر مرگ ارمیده ام ناگهان دریافته ام که اگر فقط خود را عوض می کردم خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی انها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و خدا را چه دیدید شاید حتی می توانستم دنیا را هم عوض کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این اولین شروع منه امیدوارم بتونم تغییر یه چیزایی رو از خودم شروع کنم که بعد ها حسرتشو نخورم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 
این وبلاگ متعلق به سرنديپيتی می باشد
 
comment نظرات ()