سرندیپیتی

سرندیپیتی یک ساله شد....
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳
 

یک معلم روزی از شاگردانش خواست نقاشی هر چیزی را که به خاطرش از خدا  سپاسگزار هستند بکشند.شاگردان او از خانواده های فقیر بودند و قطعا تصویر بو قلمون و میزی پر از غذا را می کشیدند. معلم نقاشی ها را جمع کرد.درست حدس زده بود.همه بچه ها همان تصاویری را کشیده بودند که او تصور کرده بود.فقط نقاشی داگلاس بسیار عجیب بود.او عکس یک دست را کشیده بود. معلم نقاشی را بالا گرفت و ار شاگردان پرسید:<<این دست کیست؟؟؟؟>>

یکی گفت این دست خداست که برایمان غذا می آورد.دیگری گفت دست یک کشاورز که بوقلمون پرورش می دهد.

معلم نظر داگلاس را پرسید.او گفت:<<خانم معلم این دست شماست.>>

معلم یادش آمد که گاهی هنگام تعطیل شدن مدرسه دست داگلاس را که پسرک تنهایی بود می گرفت و او را از کلاس بیرون می برد.معلم عادت داشت برای همه بچه ها این کار را بکند ولی برای داگلاس این کار معنای عمیق تری داشت. هدیه چیزی نیست که به دیگران می دهیم تا سیر شوند. هدیه

بخشی از وجود و احساس ماست که به دیگران می بخشیم....

*******

سلام به همگی طبق معمول هم دیر آپ کردم.بالاخره جشن تولد سرندیپیتی بود نمی شد آپ نکنم.

می دونم نه قلم قشنگی دارم نه ... ولی به هر حال خیلی اینجا رو دوست دارم نمی تونم ازش دل بکنم دیر و زود  یه سر میزنم.سرندیپیتی هم برای من یه هدیه بود البته چیزی فراتر از معنای هدیه.

ایشالا از ماه های دیگه سعی می کنم جبران کنم و به همه سر بزنم.در ضمن اگه نظری هم دارین در مورد مطالب و ... خوشحال میشم مطرح کنید.

راستی روز جوان مبارک.بالاخره سن بالا میره ولی امیدوارم همیشه دلهاتون بهاری بمونه.....


 
comment نظرات ()