سرندیپیتی

من اومدم
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
 

سلام به همه دوستای گلم

بالاخره عروسی تموم شد و اومدم.

از اینکه به دنیای من هم سر زدین ممنون.

۱۰ روزی نبودم و تو این مدت اتفاق های زیادی افتاد؛یه ماجرایی هم پیش اومد که

تا عمر دارم فراموش نمی کنم.

فهمیدم خدا واقعا دوستم داره؛اینجا می نویسم که هیچ وقت یادم نره:

شب عروسی من شده بودم عکاس  و جو گیر بودم .تند تند هم عکس مینداختم

خلاسه سر عقد یه حلقه فیلم تموم کردم و یکی دیگه انداختم.

ولی از بس شلوغ بود و هر کسی صدام می کرد و یه چیزی می گفت ؛حواسم

پرت شد و به خیال خودم فیلم رو انداختم تو کیف مامانم.

تازه اخر مراسم یادم افتاد و رفتم سراغش دیدم ای دل غافل نیست

حالا هی بگرد بگرد داشتم دیوونه می شدم به کسی هم جرات نمی کردم بگم

اومدیم خونه به عمو کوچیکم گفتم خیلی صمیمی هستیم . بدون این که به کسی

بگم کیف همه رو بازرسی کردم.دیدم نه اب شده رفته تو زمین.

داشتم سکته می کردم با اون همه خستگی تا ۵ صبح خوابم نرفت.

صبح هم که بیدار شدم مثل مرده متحرک بودم؛مخصوصا وقتی دا داشم گفت فیلم

رو بده می خوام .کلی دست به سرش کردم و گفتم کار دارم بعدا

بعد رفتم کلی ابغوره گرفتم.هیچ وقت تو عمرم انقدر مستاصل نشده بودم

داشتم از ناراحتی سکته می کردم ؛بدبختی اینجا بود که باید لبخند ژکوند هم

تحویل می دادم به بقیه ولی باز هم قیافم داد می زد که یه خبریه. امیدم فقط به

خدا بود.کلی نذر و نیاز کردم واقعا دلم شکسته بود

تا اینکه عموم بهم زنگ زد و گفت فیلم دست برادر عروسه.اون موقع تازه یه نفس

راحت کشیدم.دیگه بماند که چه جوری افتاد دست اون

خلاصه که شاید تا مرز سکته پیش رفتم ولی خدا کمکم کرد.وگرنه یه عمر شرمنده

می شدم.

خدایا صد هزار مرتبه شکرت که ابرومو حفظ کردی


 
comment نظرات ()