سرندیپیتی

عشق و زمان ۲
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

روزی روزگاری؛جزیره ایی بود که تمام احساسات در ان زندگی می کردند.شادی ؛غم؛دانایی و بقیه

احساسات از جمله عشق.

روزی خبر رسید که جزیره در حال غرق شدن است.تمام احساسات دست به کار شدند و قایق هایی

ساختند که بتوانند با انها فرار کنند.اما عشق قایقی نساخت؛او تنها کسی بود که می خواست تا

اخرین لحظه در جزیره بماند.

وقتی که بیشتر جزیره به زیر اب فرو رفت؛عشق تصمیم گرفت که از کسی برای نجات کمک بخواهد.

ثروت در قایقی با شکوه در حال دور شدن بود.عشق فریاد زد ثروت میتوانی مرا با خودت ببری؟

او پاسخ داد نه نمی توانم؛قایقم پر از طلا و نقره است برای تو جا ندارم.

ناگهان عشق چشمش به تکبر افتاد که با کشتی بسیار زیبایی از انجا رد می شد.عشق گفت تکبر 

خواهش می کنم به من کمک کن.او نیز پاسخ داد :نه ؛تو خیس شدی و کشتی مرا خراب می کنی.

غم نیز در ان نزدیکی بود؛عشق از او هم کمک خواست ولی غم انقدر ناراحت بود که دوست داشت

تنها باشد.شادی هم انجا بود.ولی از شدت خوشحالی فریاد های عشق را نشنید.

ناگهان صدایی امد:بیا عشق من تو را با خودم می برم؛او یک پیرمرد بود.

عشق که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت فراموش کرد از پیرمرد نامش را بپرسد.بعد از اینکه به

جای امنی رسیدند؛پیرمرد از عشق جدا شد و راه خود را در پیش گرفت.

چند لحظه بعد عشق متوجه شد که چقدر به آن پیرمرد مدیون است.بنا براین از دانایی ــکه او خود هم

پیرمردی بودــ پرسید:چه کسی به من کمک کرد؟

دانایی پاسخ داد:زمان

عشق با تعجب پرسید :ولی چرا زمان باید مرا نجات دهد؟

دانایی لبخندی زد و گفت :ارزش واقعی عشق فقط با گذر زمان اشکار می شود.تنها زمان می داند که

تو چقدر ارزشمندی.........


 
comment نظرات ()