سرندیپیتی

عیدانه
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
 

پسر بچه ایی بدون کفش روی برفها ایستاده بود و به ویترین

اسباب بازی فروشی زل زده بود.خانم جوانی دلش برای پسرک

سوخت.دستش را گرفت و داخل مغازه بردو تعدادی اسباب بازی

برای او خرید.

پسربچه تشکر کرد و از زن پرسید:ببخشید شما خدا هستید؟؟

زن پاسخ داد نه من بنده خدا هستم.پسربچه لبخندی زد و گفت

می دانستم با خدا نسبت داری......

امیدوارم سال جدید برای همه پر از خیر و برکت باشه و سعی

کنیم دل دیگران رو شاد کنیم حتی با یه لبخند کوچیک.

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار....


 
comment نظرات ()