سرندیپیتی

عشق و ديوانگی!
نویسنده : سرنديپيتی - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦
 

 

گیریم سلام !

                گیریم علیک!

                                 بعدش چی؟

خوب گوش کن تا بعدش رو برات بگم .در زمان های قدیم وقتی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همگی دور هم جمع شدند.خسته تر و کسل تر از همیشه...

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک.همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم...

و از انجائیکه هیچ کس دلش نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:یک دو سه....

همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد؛خیانت دنبال انبوهی زباله گشت؛اصالت در میان ابرها مخفی شد؛هوس به مرکز زمین رفت؛دروغ گفت به زیر سنگی میروم اما به ته دریا رفت؛طمع داخل کیسه ای که خود دوخته بود رفت دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتادونه هشتاد....

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد(جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق همواره دشوار است).در همین حال دیوانگی به پایان شمردن رسید.نودوهفت نودوهشت...هنگامی که دیوانگی به صد رسید؛عشق پرید در میان بوته ی گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام...و اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود.زیرا تنبلی تنبلی اش امده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود؛دروغ ته دریاچه؛هوس در مرکز زمین... و یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی رز است.دیوانگی شاخ چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته ی رز فرو کرد.و دوباره و دوباره فرو کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته ی رز بیرون امد؛با دستانش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتان او خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.

دیوانگی گفت:من چه کردم ؛من چه کردم.چگونه می توانم تو را درمان کنم؟؟؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی.اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو. و این گونه است که از ان پس عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست..... 


 
comment نظرات ()