عشق و زمان ۲

روزی روزگاری؛جزیره ایی بود که تمام احساسات در ان زندگی می کردند.شادی ؛غم؛دانایی و بقیه

احساسات از جمله عشق.

روزی خبر رسید که جزیره در حال غرق شدن است.تمام احساسات دست به کار شدند و قایق هایی

ساختند که بتوانند با انها فرار کنند.اما عشق قایقی نساخت؛او تنها کسی بود که می خواست تا

اخرین لحظه در جزیره بماند.

وقتی که بیشتر جزیره به زیر اب فرو رفت؛عشق تصمیم گرفت که از کسی برای نجات کمک بخواهد.

ثروت در قایقی با شکوه در حال دور شدن بود.عشق فریاد زد ثروت میتوانی مرا با خودت ببری؟

او پاسخ داد نه نمی توانم؛قایقم پر از طلا و نقره است برای تو جا ندارم.

ناگهان عشق چشمش به تکبر افتاد که با کشتی بسیار زیبایی از انجا رد می شد.عشق گفت تکبر 

خواهش می کنم به من کمک کن.او نیز پاسخ داد :نه ؛تو خیس شدی و کشتی مرا خراب می کنی.

غم نیز در ان نزدیکی بود؛عشق از او هم کمک خواست ولی غم انقدر ناراحت بود که دوست داشت

تنها باشد.شادی هم انجا بود.ولی از شدت خوشحالی فریاد های عشق را نشنید.

ناگهان صدایی امد:بیا عشق من تو را با خودم می برم؛او یک پیرمرد بود.

عشق که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت فراموش کرد از پیرمرد نامش را بپرسد.بعد از اینکه به

جای امنی رسیدند؛پیرمرد از عشق جدا شد و راه خود را در پیش گرفت.

چند لحظه بعد عشق متوجه شد که چقدر به آن پیرمرد مدیون است.بنا براین از دانایی ــکه او خود هم

پیرمردی بودــ پرسید:چه کسی به من کمک کرد؟

دانایی پاسخ داد:زمان

عشق با تعجب پرسید :ولی چرا زمان باید مرا نجات دهد؟

دانایی لبخندی زد و گفت :ارزش واقعی عشق فقط با گذر زمان اشکار می شود.تنها زمان می داند که

تو چقدر ارزشمندی.........

/ 41 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارزو دختر بلا

سلام عزيزم وبلاگت خيلی قشنگه مرسی که به منم سر زدی ( راستی ببخشيد که من خیلی خیلی خیلی دیر اومدم فعلا بابایییییی

سايه روشن

سلام ..بعد يه دوران سکوت بالاخره به روز کردم ....منتظرتم

منو برق گرفته!!!

سلام برای يه مدتی رفتم که رفتم. شاد باشی و سربلند. در پناه فاطمه زهرا

احمد فیاض

سلام و دروود كوچه هاي ساكت كوفه به نام نخلهاست ابن ملجم در كمين پشت تمام نخلهاست! ماه،تنها ماه باقي مانده از شبهاي قدر همچنان تنها چراغ پشت بام نخلهاست يك نفر در چشمهايش آسمان در جزر و مد مي رسد پژواك هر گامش سلام نخلهاست * مي رسد در چشمهايش آسمان در جزر و مد در صدايش لحن زيباي اذان در جزر و مد موج در موج نگاهش عارفان و عاشقان بي زمان و بي مكان و بي نشان در جزر و مد ناگهان شمشير بالا رفت ،پيغامي رسيد سجده كن،فزت و رب...قرآن بخوان در جزر و مد! * ناگهان شمشير بر فرق زمين آمد فرود ماه در محراب كوفه غرق خون،محو سجود لحظه ديدار نزديك است يا بنت نبي لحظه ديدار نزديك است اي ياس كبود مي رود آهسته آهسته به سوي نخلها آنكه مانندش نخواهد آمد و هرگز نبود * نخلهاي كوفه امشب بي قراري مي كنند كوچه هايش تا قيامت سوگواري مي كنند! (نغمه مستشار نظامی) بروزم خدانگهدارت

آريا

دوست مهربون آپم خوشحال ميشم تشريف بيارين سلام

مهلا

سلام منم مهلا وبلاگت قشنگه ولی چرا به روز نمی شین؟

مقداد

ناراحت شدی از من؟ ببخشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

سارا

درد من حصار برکه نيست....درد من زيستن با ماهيانيست که فکر دريا به ذهنشون خطور نميکنه